ظرافتِ آقای ظریف
- ۱ نظر
- ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۰
- ۲۳۶ نمایش
زنگ زد به من که فردا جشن فارغ التحصیلی داریم. دوربینت را بیاور و عکس بگیر. فردا می روم برای دیدنش. دروغ چرا؟ برزخ است برای من.از یک طرف خوشحالم برایش و از یک طرف ناراحت. خوشحالم که دارد وارد یک مرحله جدید می شود . و ناراحتم که دارد می رود. تمام این ناراحتی ام به یک امید هم ختم می شود که شاید بماند.شاید ارشد را هم توی این دانشگاه باشد.
دوباره فکر می کنم به آینده. مشکل دارم با آینده. آینده را من نمی سازم که مال خودم بدانمش . آینده رقم می خورد. دست من هم نیست. همه چیز دست به دست هم می دهد تا ساخته شود . مثلا اگر تصمیم می گرفت اپلای کند خیلی از چیز های زندگی ام عوض می شد. برا همین می گویم دست من نیست. اینطور هم نیست که بشود جوری زندگی کرد که به هیچ کس وابسته نبود. حداقل من یکی نمی توانم.
اینها به کنار. هزار عامل دیگر هم هست. وقتی می بینم یک مادری توی خیابان دست بچه معلولش را گرفته و راه می رود به این فکر می کنم که این مادر چه نقشه هایی برای خودش و بچه ی به دنیا نیامده اش داشته. و بعد به لحظه ای فکر می کنم که با تمام این آرزو ها خداحافظی کرده.
هزار جور مثال دیگر هم می توانم بگویم که هر کدامشان ترسم را بیشتر می کند. آینده به جای آنکه امیدوار کننده باشد ،ترسناک است.
من راه حلی ندارم. باید کنار آمد. توکل کرد و جلو رفت. اما یک چیز ذهنم را درگیر کرده. این خیال بافی ها به چه دردی می خورد؟ حالا اسمش را بگذاریم آینده نگری! آینده نگری بیشتر از یک توهم می تواند باشد؟
پ.ن: یک سری از علمای اخلاق گفتار هایی درباب وهم دارند که بعد از امتحانات حتما سراغشان می روم. از آنها هم خواهم نوشت اگر تا آن موقع دیوانه نشده باشم :)
یک پدیده در دانشگاه هست که هم خوب است و هم بد و آن هم مدل امتحاناتش است. توی مدرسه یک برنامه می دادند و خلاص. مجبور بودیم پشت سر هم امتحان بدهیم. اما دانشگاه محل مذاکره است و باید امتیاز بگیری و امتیاز ندهی ! خوبی اش اینجاست که درس های نخوانده را جمع و جور می کنیم ولی همین هم باعث می شود که یک ماه درگیر امتحان میان ترم باشیم و یک ماه هم امتحانات ترم. امتحان هایی که دغدغه برایم درست می کننند و رسما زندگی ام را مختل می کنند. سخت ترین قسمت دانشگاه رفتنم بدون شک همین یک مورد است. با این اوصاف خیلی راحت می شود تصور کرد که تمام شدن این امتحان ها چقدر برایم خوشحال کننده است. در حدی که امروز خودم را بعد از امتحان مهمان کردم،موقع برگشت از دانشگاه صدای اهنگ ماشین را بلند کردم و وقتی هم که رسیدم خانه بدون دغدغه خوابیدم. تا یک ربع به 9 شب می خوابیدم و این از تمام خواب های این یک ماه من لذت بخش تر بود. از تمام شب هایی که به صبح هایش هیچ میلی نداشتم. خلاصه اینکه یکی از بهترین لذت های زندگی همین تمام شدن امتحانات است.
همیشه وقتی خرداد می آمد می افتادم توی جریان درس و حالیم نمی شد چگونه می گذرد! به 10 ام که می رسید خسته می شدم و اگر تعطیلاتِ وسطِ خرداد نبود قطعا چند بار می مردم. اخر خرداد را هم کلا با توکل جلو می رفتم تا بالاخره امتحان ها تمام می شد. آن موقع هم با بچه ها یک طرفی می رفتیم. گیم نتی،پایتختی،یا چه می دانم پا می شدیم می رفتیم رستوران. خلاصه اینکه می خواهم بگویم که دانشگاه این خوبی را دارد که اجازه می دهد 4 بار حس آخر خرداد را تجربه کنیم. شکر گزارم ،همین. :)
تعطیلات عید بدجوری دلتنگم کرده.برا تک تک بچه های کلاس دلم تنگ شده.یک لحظه به ذهنم رسید آخر سال...... سریع حواس خودم را پرت کردم.
جلسه آخر سال چهارشنبه بود.دقیقا فردای چهارشنبه سوری. جمعه شب سال تحویل بود و از آن روز هایی بود که زور داشت آدم به مدرسه بیاید. وقتی که معلم شدم فهمیدم که این تنبلی به مدرسه نیامدن مخصوص بچه ها نیست. معلم ها هم اصلا بدشان نمی آید که کلاسشان تعطیل شود یا آلودگی هوا و برف دلیل نیامدنشان به مدرسه بشود. آن روز هم مدام توی دفتر معلمین بحث این بود که چقدر سخت بود روز آخری مدرسه آمدن و البته بعدش فهمیدیم که امین ماشین گرفته و تمام زنگ تفریح های بعدی داشتیم رستوران مورد نظر را تعیین می کردیم :)
جلسه آخر که رفتم سر کلاس هنوز برجا نداده بودم که کمالی آمد جلو. کمالی از آن بچه های دوست داشتنی است. از آنهایی که توی دلم کلی جا باز کرده فقط به خاطر بچگی های با مزه اش. از آنهایی است که می خواهد بچه مثبت باشد و شلوغ کاری نکند.ولی انگار توی وجودش یک جور شیطنت دارد که به او این اجازه را نمی دهد. جلسه های اول سال یک مقدار ذهن اقتصادی بچه ها را قلقلک دادم. سوال کرده بودم:" فرض کنید می خوایم یک فروشگاه تاسیس کنیم.به نظرتون چه چیز هایی رو رعایت کنیم تا بیشترین فروش رو داشته باشیم؟"
کمالی دستش را بالا گرفت و گفت: آقا به نظر من بریم یه پیتزا فروشی توی یه روستا بزنیم! چند روز اول هم پیتزای مجانی بدیم. بعدش دیگه هرروز همه میان ناهار و شام پیتزا می خورن."
- "آخه مگه میشه هر روز پیتزا خورد؟تو خودت هر روز پیتزا بهت بدن حالت بد نمیشه؟"
- "آقا من عاشق پیتزا ام. هر روز هم بهم پیتزا بدن می خورم. ولی مامان بابام نمی ذارن"
شوخی نمی کرد.دنبال شیطنت کردن هم نبود. قیافه اش معلوم بود که دارد حقیقت درونش را می گوید. شاید بدون اغراق ده دقیقه از وقت کلاس را داشتم باهاش بحث می کردم. قانع نشد. گفتم بعد از کلاس وایسا. دنبال این بودم که ثابت کنم مثلا گاو داشتن در یک روستا خیلی به صرفه تر است از پیتزا فروشی باز کزدن. اینقدر در بحث کردن جدی بود که بیشتر زنگ تفریح را با من صحبت کرد. آخرش هم آن طور که باید و شاید راضی نشد.
این جدیت را یکبار دیگر هم داشت. ابتدای درس های تاریخ بود. بعد از کلاس اومد گفت :" آقا سلطان سلیمان کار های خیلی مهم تری از کوروش کرده" و شروع کرد مثال زدن. بین مثال هایش توانستم بفهمم که اسطوره ی سلطان سلیمان از یک سفر به ترکیه شروع شده و حاصل بازدیدش از یک موزه است و حرف هایی که راهنمای موزه زده. با خودم احتمال می دهم" حریم سلطان هم نقش داشته دیگه"! خلاصه آن روز هم کلاس تاریخ ترکیه داشتیم با کمالی .
برگردم سر نقطه اول. توی کلاس که آمدم کمالی آمد جلو. گفت"آقا دندونم افتاد می تونم برم بیرون" با خودم گفتم"داره بهانه الکی جور می کنه بره بیرون".کلا هم سخت اجازه بیرون رفتن از کلاس می دهم. گفتم "یعنی چی!؟ یعنی همین الان افتاد؟"گفت :آره اقا" و مشتش را باز کرد.یک دنداد آسیاب کوچک توی دستش بود! گفت :آقا این لق شده بود. و گفت که این چندمین دندان اش است که افتاده. چند تا از بچه های ردیف جلو هم حرف کمالی را شنیدند سریع آمار های خودشان را دادند که چند تا از دندان هایشان افتاده.
داشتم ذوق مرگ می شدم. خیلی وقت بود فانتزی های کودکی را فراموش کرده بودم. اصلا یادم رفته بود به چه چیزهایی دلم خوش بود. اینکه لحظه شماری می کردیم برای افتادن دندان های لق شده. یا مثلا با مداد روی دیوار علامت می زدیم که ببینیم چقدر رشد کرده ایم. یا مدام روی ترازو می رفتیم تا ببینیم چقدر چاق شده ایم. بعد می رفتیم و اینها را دوست هایمان می گفتیم. خیلی وقت بود که خودم را توی این هیاهوی زندگی گم کرده بودم. دندان کمالی مرا برگرداند به دلخوشی های بچه گانه. دل خوشی هایی که اگر هنوز هم باشند می توانم بی خیال همه چیز بشوم و چند لحظه کیف آنها بکنم.
بحث کلاس قبل را در کلاس "الف" هم انجام می دهم:"بعد از انقلاب چه تغییراتی باید انجام می شد؟" خب طبیعی است که وقتی دارم این بحث را با کلاس چهارمی ها انجام می دهم توقعی هم ندارم جواب های سنگین بشنوم. اینکه مثلا می گویند :"آقا شکنجه نکنند،اقا ظلم نکنند،امام روتبعید نکنند "جواب هایی است که انتظارش را می کشم. حداقل کلاس چهارم خودم را که به یاد می آورم همه اش داشتیم می خندیدیم به مسخره بازی های معلممان و احتمالا تفکراتمان در همین حد هم بود. شاید فقط انتظار داشتم کیان حرف های قلمبه سلمبه بزند. اما صدرا پیش دستی می کرد و استارت بحثی را زد که در خواب هم نمی توانستم ببینم. صدرا می گوید "آزادی بیان باید باشه"
می پرسم :"آزادی بیان یعنی چی؟"
می گوید :"هر کی هر چی خواست بتونه بگه. "
کیان دستش را سریع بالا میاورد :"آقا ما مخالفیم "
راستش توقع هم داشتم. "آقا به نظر ما نمی شه هرکی هرچی دلش می خواد رو بگه،اگر کسی مخالف حکومت باشه باید جلوش رو گرفت" می گویم با هم بحث کنید. این نقش را دوست دارم،شبیه داور های بوکس. فقط باید حواست باشد کسی زیاد مشت نخورد و کسی هم خلاف قوانین عمل نکند !
بریام عجیب است که بحث می چرخد. شاید بی اغراق 10-12 نفر درباره آزادی بیان صحبت کردند. هر دو هم طرفدار داشتند. خودِ من برای اولین بار آزادی بیان را 13-14 سالگی شنیدم و تحلیل کردم و شاید هم خیلی ساده از کنارش رد شدم. حالا این بچه های 10 ساله دارند اظهار نظر می کنند که آزادی بیان باید چگونه باشد. بهترین لحظه های معلمی همین لحظه هایی است که دانش آموزت شکوفا می شود؛ سر کلاس باشد یا توی برگه امتحان،فرقی نمی کند!
بچه های این دوره خیلی با ما دهه هفتادی ها فرق دارند؛خیلی !
پ.ن :استدلالم برای این حرف آخر بماند برای بعد. سخنم به درازا می کشد اگر بخواهم نظریات کیان را هم توضیح بدهم؛آن هم باشد برای بعد که یک جا حسابی تفسیرش کنم :)
جلسه اول که از کلاس بیرون آمدم جناب معلم راهنما پیشم آمد و شروع کردیم به صحبت کردن. آمار بچه ها را به من می داد. می گفت فلانی و فلانی اذیت نکردند؟ من هم تایید و رد می کردم. بچه شر ها از همان جلسه اول هم قابل تشخیص هستند. مثلا یادم هست برای کلاس "ب" اسم کریمی را آورد. و من هم تایید کردم.هرچند کریمی نسبت به رقیب کلاس "الف" اش کمی کمتر دردسر درست می کرد ولی به هر حال نصف حواس آدم باید برای کنترل کردن این ها باشد. کریمی خیلی باهوش نبود جوری که توی چشم بزند. جای جدیدش کنار یکی از این بچه مثبت هایی است که خیلی هم درسش خوب است؛ طاهری. توی این دو هفته حسابی طرف را از راه به در کرده، جوری که امروز انرژی ای که برای طاهری گذاشتم برای کریمی نذاشته بودم.
بگذریم،اتفاقی که امروز افتاد ربطی به کریمی همیشگی نداشت. درسم را رسانده ام به جایی که می شود دوباره بحث کلاسی راه اندااخت. کاری که وافعا عاشقش هستم. در بخش تاریخ سخت می شود از این کار ها کرد. ولی وقتی وارد زندگی های روزمره می شویم می شود کمی مانور داد و کمی به بحث گرفتشان. بهشان یاد داده ام که می توانند نظر هم دیگر را نقد بکنند. البته این قضیه کنترل کلاس را سخت تر هم کرده. جلسه های قبل، از انقلاب برایشان گفته بودم. این جلسه سوال کردم که به نظر شما انقلاب باید چه تغییراتی را به وجود می آورد؟ درست یادم نمیاید که چه اتفاقی افتاد که کریمی برآشفته شده بود،شاید جواب بعضی از بچه ها موضوع را به یادش آورد. اجازه گرفت و شروع کرد به صحبت کردن:"آقا چرا کشور ها به هم حمله می کنند. آقا چرا آمریکا هی جنگ درست می کنه؟خب چرا کشور ها به هم کمک نمی کنند؟مثلا یه کشوری که یه مشکلی داره بقیه کشورها بهش کمک کنن." چند نفر دستشان را بلند کردند و اجازه گرفتند که جوابش را بدهند و من در کمال تحیر از ظهور چهره جدید کریمی ،در حال لذت بردن بودم. پسرک داشت اتوپیای جهانی اش را ترسیم می کرد. بچه هایی که دستشان را بلند کرده بودند همان حرف های مثلا معقول روزگار ما را گفتند:" اینکه منفعت کشور ها اینطور ایجاب می کند. یا اینکه چرا باید یک کشوری به یک کشور دیگر کمک کند و انتظارر هیچ منفعتی نداشته باشد؟" به نظر من قصه اینجاست که عقل ما صرفا معاش اندیش شده. هیچ برهان قاطعی نمی شود آورد که به بچه ها بفهمانم نه کریمی خیلی هم بی راه نمی گوید. بحث برهان قاطع هم نباشد،اینها خیلی از حرف ها را متوجه نمی شوند.من هم فکر می کنم می شود یک اتوپیا رسم کرد. نه در حد جهانی بلکه در حدد جهان فردی ! منظورم این است که خودمان هم در ارتباط هایمان کلی جنگ داریم. به دیگران کمک می کنیم ولی هزار جور انتظار هم داریم. کریمی عقل معاد اندیش اش به کار افتاده بود و هیچ جوره حرف بقیه را قبول نمی کرد. راستش من هم خیلی نمی خواستم جوابش را بدهم. خیلی مخالف حرفش هم نبودم. آخرش هم خودش اجازه گرفت که آقا به نظر من خدا به ما عقل داده که که کار درست رو انجام بدیم. حالا که همه دارن اشتباه می کنن، خدا کلا نباید به ما عقل می داد! بدون شک این بهترین کریمیه ممکن بود. نمی خواستم بحث کش پیدا کند. گفتم:" دو جمله می گم و بحث را ببریم سر موضوع اصلی"،و منبر رو شروع کردم. دست خودم نبود تمام وجودم داشت صحبت می کرد وقتی جمله آخرم را گفتم ،سینا اجازه گرفت و گفت :"آقا ما شمردیم شما هفتاد و هشت تا جمله گفتید!"واقعا شمرده بود.... :)
1- آدم است دیگر؛ گاهی از دست کسی ناراحت می شود. به دل می گیرد چیزی را، و گاهی با خودش می گوید" نمی بخشمش". برای من که زیاد پیش آمده.حقم را خورده اند و این جمله را گفته ام. مثلا بعضی از استاد هایی که واقعا شک دارم به روز قیامت معتقد باشند!
2- عجیب تاثیری رو من گذاشت این مرد. همان 10-15 روزی که پای منبرش بودم با من این کار را کرد . و حالا جوری دلتنگم برای مجالسش که حد و حساب ندارد. هنوز صدایش توی گوشم می پیچد. می گفت:"اگر می خواهی خدا تو را ببخشد،دیگران را ببخش. چجوری به خدا می گی خدایا من رو ببخش، اونوقت خودت نمی بخشی؟!" یادم هست که چند روزی مرا درگیر خودش کرده بود همین دو-سه جمله. لیست آدم هایی که حسابمان را به آن دنیا موکول کرده بودم ،از جلوی چشمم رد می شد. بلک لیست آخرتی ام بود!
3- جمله ساده است. قشنگ هم هست و شاید به درد اس ام اس دادن هم بخورد. ولی فقط یک قدم که برداری به سمتش عمق فاجعه را می فهمی. عقلی که تا حالا خاموش بوده و ساکت،فعال می شود و ناطق. فیلسوفی می شود که روابط منطقی را مسلط است و جوری استدلال می کند که متقاعدت می کند "حالا وقتش نیست،یه کم بیشتر فکر کن"، یا اینکه" از فلانی که دیگر نمی شود گذشت"، "بابا اون یکی که دیگه حقم رو خورده"،"اصن حقه منه.مگه خدا نگفته حق الناس.خودش اختیار داده دیگه. نمی خوام ببخشم." اصن تمام ماجرا همین یک نقطه است. درست مثل یک بمب ساعتی. یکی به تو گفته سیم قرمز را ببری بمب خنثی می شود. حالا تو مانده با یک بمب. وقت را تلف کنی چیزی عوض نمی شود. آخرش منفجر می شود. یک امید داری و آن هم همان سیم قرمز است. باید برید و خلاص شد. یک لحظه است قیچی کردن. بعدش سبک می شوی. یا مرده ای یا نجات پیدا کرده ای!