قبض و بسط
#روز_هشتم
هر بسطی را قبضی است
هر شادی را غمی در پی است و هر فراخی را تنگنایی.
پس صبر کن که خدا با صابران است
- ۱ نظر
- ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۵
- ۲۱۰ نمایش
#روز_هشتم
هر بسطی را قبضی است
هر شادی را غمی در پی است و هر فراخی را تنگنایی.
پس صبر کن که خدا با صابران است
#روز_چهارم
از این پر حرفی هایم خسته می شوی؛ می دانم. ولی کمتر وقت می شود که دوتایی بنشینیم کنار هم و برایت حرف هایم را بزنم.خودت بهتر از من می دانی، آدمی نیستم که غر هایم را نگه دارم.عاقبت حرفم را می زنم.برای همین است که باید بنشینم روبرویت وتوی چشم هایت نگاه کنم و همه حرف ها را یک جا بیرون بریزم؛ تنها راه چاره ام همین است!و تو می شنوی. کلمه به کلمه. تمام که می کنم شروع می کنی به حرف زدن. دوباره وسط حرف هایت می پرم و پر حرفی می کنم. و تو برای من تجلی صبر در کالبد انسانی هستی. از همین حرف های کوچک من بگیر تا بدترین اتفاقات روزگار. بگذریم. اینجا جای نوشتن خیلی از چیزها نیست. نوشتم تا این شوق فرو خورده را کمی هضم کنم! شوقی که فقط بعد از صحبت با تو حاصل می شود.
باشد ذخیره برای روز مبادا
پ.ن:هر چه گفتیم جز حکایت دوست/در همه عمر از آن پشیمانیم
پ.ن2:یا راد ما قد فات
#روز_سوم
باید دوید؛با تمام توان. پشت سر را هم نباید نگاه کرد. باید فرار کرد. اینجا جای ماندن نیست...
فرار می کنم. از تمام آنچه که ترسشان وجودم را فرا گرفته است. فرار می کنم از تو؛ به سوی تو! فرار می کنم از قهر تو به سوی مهر تو. فرار می کنم از خشمت به سوی رحمتت. فرار می کنم از عدلت به سوی فضلت.
می دانم؛عاقبت فرار می کنم . اینجای جای ماندن نیست...
#روز_اول
یاری ام کن تا آنچه که از دست رفته را باز گردانم؛ یا راد ما قد فات!
گاهی آدم فقط با یک اسمت سر و کار دارد. آنقدر صدا می زند تا جواب بگیرد...
دلمان تنگ شده برای اینجا! هر آنچه که اینجا بود و در تلگرام و اینستا یافت می نشود.
برمی گردم. مطمئن هستم روزی به اینجا بر می گردم
و نَراهُ قَریبا!
#موقت
تو هم برگرد. تو هم جزو یکی از همین حادثه های خرداد باش. چی میشه مگه؟! می دونی چیه حاجی،نسل من گوش بوده!فقط شنیده. نسل من اون چیزایی رو که شنیده،ندیده. این سخته،درد داره. درد داره بگن شما ها بودین که انقلاب کردین تا ..... اصن انقلاب کردین که چی؟ که خیلی از همین چیزا عوض بشه. پس چی شد حاجی؟!چرا نشد؟! نبودی ،ندیدی!احتمالا به گوشت هم نرسیده که به اسم شما ها چه نون ها که نخوردن!چه کیسه ها که ندوختن!چه کتک ها که نزدن!اصن بگذریم... زشته طلبکار باشیم. خوبیت نداره هنوز نیومده اینطوری از اوضاع بگیم. تو برگرد درستش می کنیم با هم. حاجی برگرد ولی تو رو خدا یه جوری نگاهمون نکن که از شرمندگی نتونیم سر بلند کنیم. تو برگرد یه کم برامون قصه بگو. قصه ها رو هم دارن عوض می کنن. برامون قصه مردونگی بگو. یادمون رفته حاجی!
حاج احمد نمی دونم هنوزم توی این دنیای خاکی اسیری یا نه. فرقی نداره هرجا که باشی،ما خیلی شرمنده ایم فرمانده !
پ.ن: وزیر دفاع سوم خرداد ۱۳۹۵ خبر داد احمد متوسلیان و دیپلماتهای ربوده شدهٔ ایرانی زندهاند و در اسارت اسرائیل هستند.
1- با تمام سختی هایش بالاخره این کنکور هم گذشت. دروغ چرا دوست داشتم از روی صندلی که بلند شدم برگردم رو به "میم" و با همان لحن مزدک میرزایی در لحظه صعود به جام جهانی بگویم:"و تماااام" . از روی صندلی که بلند شدم برگشتم رو "میم" که چند ردیف با من فاصله داشت؛ گفتم : "چرااا؟چرا اینقدر سخت ؟!!" بگذریم از نثار کردن تمام فحش هایی که در عمر شریف مان یاد گرفته بودیم به طراحان نیمه محترم. در تمام مسیر برگشت این بیت در ذهنم رژه می رفت : "خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قماردیگر" .
امتحان سخت معلوم نمی کند که چه کرده ای!فقط تمام مدتی که در انتظار نتیجه هستی برزخی را به وجود می اورد که از جهنم سخت تر است.
2-حقاً حال و احوال کردن هایمان هم آبکی شده. نسلی شده ایم که به مختصر احوال پرسی تلگرامی کفایت می کنیم . انگار نه انگار که روزی از هم جدا نمی شدیم و حالا هر کداممان در گوشه ای از این شهر پی یک بدبختی، درمانده مانده ایم. واقعا عجیب است ! تنها نقطه مشترکمان بدبختی است. این درماندگی مان را هم از همین مختصر احوال پرسی تلگرامی هم می شود فهمید.
"عین" یک حرف خوبی می زد،می گقت: گاهی درماندگی ما را به نقطه ای می رساند که دیگر کناری می ایستیم و فقط نظاره می کنیم تا ببینیم چه می شود. شخصا به این نقطه که می رسم آواره می شوم. "سرگشتگی و کوه و بیابانم آرزوست" می شوم و عاقبت خودم را در امام زاده ای یا امام رضایی پیدا می کنم؛اسمشان را گذاشته ام حال خوب کن های بی انتها.....